لسان الملك سپهر
1170
ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )
گفت : من جاسوسى باشم و مرا كنانة بن ابى الحقيق بيرون فرستاده تا عدّت و شوكت لشكر محمّد را بازدانم . همانا مردم خيبر از آن مقاتلت و مبارزت كه با بنى النضير و بنى قريظه رفت و سخت هراسناكند و منافقان مدينه ايشان را از آهنگ محمّد خبر دادهاند و به جنگ مسلمين تحريض نمودهاند . عباد او را به حضرت پيغمبر حاضر ساخت و قصهء او معروض داشت . عمر بن الخطّاب گفت : هم اكنون بايد سر او را برگرفت . عباد گفت : من او را امان دادهام . رسول خداى صلّى اللّه عليه و آله با عباد فرمود : او را نيكو بدار تا عاقبت كار مكشوف شود ، اين هنگام آن مرد جاسوس مسلمانى گرفت . و از آن پس پيغمبر از طريق وادى مرحب ، به ميان قلاع خيبر درآمد و چون آن حصون را معاينه كرد ، مردم را بجاى بازداشت و اين دعا كه از بهر ديدن شهرها و قريهها است قرائت كرد : الّلهمّ ربّ السّماوات السّبع و ما أظللن و ربّ الأرضين السّبع و ما أقللن و ربّ الشّياطين و ما أضللن و ربّ الرّياح و ما درين . أسألك خير هذه القرية و خير ما فيها و أعوذ بك من شرّها و شرّ ما فيها . و به روايتى با اصحاب فرمود : اين دعا بخوانيد پس داخل شويد . آنگاه فرمود : ادخلوا على بركة اللّه و به روايتى اقدموا بسم اللّه و راه برداشته به منزلى كه منزله نام داشت ، فرود آمدند و در آنجا مسجدى معين فرموده تهجّد بگزاشت و به روايتى ساعتى در منزل بخفت . در اين وقت شتر خاصّهء آن حضرت برخاست و مهار خويش همىبكشيد و در جاى ديگر به زانو درآمد . گفتهاند : آن موضع را لشكرگاه كرد و مسجدى ديگر در آنجا بازنمود و نماز صبح آنجا بگزاشت . همانا با اينكه خيبريان همه روزه سواران از قلعه بيرون تاخته ، فحص حال لشكر پيغمبر مىكردند تا سر راه بر ايشان برتابند ، آنگاه كه پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله به اراضى ايشان در مىرسيد ، تمامت خيبريان را خواب بربود و خروسان ايشان را بانگ كردن نبود و چهارپايان آن جماعت را صهيل « 1 » و دست و پا كوفتن نيفتاد . گويند : رسول خداى هنگام نماز ديگر وارد ارض خيبر شد . آن شب ببود ، چون بامداد اصحاب به حضرت رسول آمدند مردى را نگريستند كه در مجلس پيغمبر نشسته و به هيچ گونه جنبش نكند . پرسش كردند كه اين مرد بيگانه كيست ؟ پيغمبر
--> ( 1 ) . صهيل : آواز اسب